راه و رسم عاشقی

راه و رسم عاشقی ...

 

یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد ...

، می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد،

هر آن چه گفتم را باور کرد

و هر بهانه ای آوردم را پذیرفت،

هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.

اما من!

هرگز حرف خدا را باور نکردم،

وعده هایش را شنیدم، اما نپذیرفتم،

چشم هایم را بستم تا او را نبینم

و گوش هایم را نیز، تا صدایش را نشنوم،

من از خدا گریختم بی خبر از آن که او با من و در من بود.

می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواست بسازم

نه آن گونه که خدا می خواست،...

به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد

و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت مدفون

شدم، من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم،

اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد، 

دانستم که نابودی ام حتمی است، با شرمندگی فریاد زدم:

 

"خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی،

با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم،

خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست"،

 

در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد

و مرا پذیرفت، نمی دانم چگونه اما

در کمترین مدت خدا نجاتم داد،

او مرا از زیر آوار زندگی بیرون آورد و به من دوباره احساس آرامش بخشید،

گفتم: "خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم"،

خدا گفت: "هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن

و بدان در همه حال در کنار تو هستم"،

گفتم: "خدایا عشقت را پذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم"،

سپس بی آنکه نظر او را

بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم،

اوایل کار هر آن چه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم

و او نیز فوری برایم مهیا می نمود، از درون خوشحال نبودم،

نمی توانستم هم عاشق خدا باشم و هم به او بی توجه،

از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام

از خدا نظر بخواهم، زیرا

سلیقه اش را نمی پسندیدم،...

با خود گفتم: "اگر من پشت به خدا کار کنم

و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند

و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم"،

پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم،

در حین کار اگر چیزی لازم داشتم

از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست می کردم،

عده ای که خدا را می دیدند

با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود،

نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند،

اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند

تا آنها نیز بهره ای ببرند،

در پایان کار نیز همان هایی که به کمکم آمده بودند

از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند،

همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند

و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم،

آنها به سرعت از من گریختند...

همان طور که من از خدا گریختم،

هر چه فریاد زدم، صدایم را نشنیدند،

همان طور که من صدای خدا را نشنیدم،

من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم،

قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود،

گفتم:

"خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند، انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم."
 

خدا گفت: "تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی،

از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند"،

گفتم: "مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و

سزاوار این تنبیه هستم،

اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی

هر چه گویی همان کنم،

دیگر تو را فراموش نخواهم کرد"،

و خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد،

نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم

و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد.
 

گفتم:  "خدای عزیزم، بگو چگونه محبت تو را جبران نمایم؟"،

و خدا پاسخ داد: "هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن

و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم"،

پرسیدم: "چرا اصرار داری تو را باور کنم

و عشقت را بپذیرم؟"،

گفت: "اگر مرا باور کنی، خودت را باور می کنی،

و اگر عشقم را بپذیری،

وجودت آکنده از عشق می شود،

آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آن هستی، می رسی و

دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویاهایت به زحمت بیندازی،

چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی، زیرا تو و من یکی می شویم،

بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم

و بی نیاز از هر چیز، اگر عشقم را بپذیری تو نیز نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز خواهی شد.."
 

اگر گوشه ای از داستان زندگی من برای شما نیز صادق است،

تنها بدانید که او همیشه آنجاست، در کنار شما، مشتاق برای یاری رساندن به شما،

عشق او را بپذیرید، خواهید دید که با چه سرعتی زندگی شما ر متحول خواهد نمود.من شما را باور دارم...

Click to view full size image

سلام کمال خوبی

Click to view full size image

بابا کمال دوستت دارم

یوسف  پیامبر

برای دیدن همه عکسها ادامه مطلب را کلید کنید

 

اینجا

ادامه نوشته

امروز

ذهن انسان چیز جالبی است. موفقیت یا شکست شما در همه امور زندگی، در دست ذهنتان است. اگر بتوانید بر ذهنتان تسلط پیدا کنید، خواهید توانست فردی قدرتمند، مطمئن و خونسرد باشید.


ذهن دو قسمت دارد:
قسمت اول مثل کامپیوتر مغز می ماند. اگر آن را با اطلاعات لازم و ضروری برنامه ریزی کنید، در صورت لزوم این اطلاعات را به یاد خواهد آورد.
اما قسمت دوم مغز، قسمتی است که موفقیت و شکست شما را تعیین می کند—نفس. نفس قسمتی از مغز است که کامپیوتر را با اطلاعات غیر ضروری درهم می ریزد. ضمیر نفس را با اطلاعات غیر ضروری درمورد تجربه های سابق، تجربیات احتمالی آینده، دیدگاه دیگران درمورد شما، و غیره تغذیه می کند. اگر اجازه بدهید که نفستان اختیار شما را در دست گیرد، فرصت موفقیت را از شما خواهد گرفت.


اجازه بدهید مثالی بزنیم:
در بازی فوتبال، وقتی لازم است تکل کنید، اگر ذهنتان را از همه ی اطلاعات غیرضروری و بی فایده پاک کنید و اجازه بدهید کامپیوتر مغزتان کنترل امور را در دست گیرد، این تکل را به بهترین نحو انجام خواهید داد. به عبارت دیگر، اگر فکر کردن را کنار گذاشته، و عمل کنید.
اگر بخواهید مغزتان را با اطلاعات بیهوده در مورد فردی که می خواهید او را تکل کنید (سایز، حالت چهره، اتفاقی که ممکن است بیفتد، آنچه در گذشته اتفاق افتاده است) یا شرایط محیط (باران می بارد، خسته ام و...) پر کنید، کامپیوتر مغزتان با مجبور کردن بدنتان به پاسخ گویی، واکنش می دهد (یعنی شما مطمئن ترین و بی خطرترین کار را انجام خواهید داد و دست ها را چرخانده، درحالیکه فرد مقابل توپ را پرت کرده و آنسوی دروازه ی حریف فرود خواهد آمد).
این به این خاطر است که وقتی شما مغزتان را با همه ی اطلاعات اضافی پر کنید، سردرگم خواهد شد و تصور خواهد کرد که شما ترسیده اید و نیاز به امنیت دارید، از اینرو دست هایتان را بی تاثیر خواهید چرخاند.
اگر مغزتان را فقط با اطلاعات ضروری و لازم مثل جهت و سرعت حریف پر کنید، مطمئناً تکل بهتری انجام خواهید داد. (اگر قبلاً تکل کردن را تمرین کرده باشید، کامپیوتر مغزتان به طور خودکار این تکنیک را به یاد می آورد و دیگر نیازی به فکر کردن نیست.)


در برخورد با خانم ها هم وضع به همین منوال است.
اگر مغزتان را با اطلاعات غیر ضروری مثل ظاهر آن زن، دوستانش، اتفاقی که ممکن است بیفتد، آنچه در گذشته اتفاق افتاده است و...) پر کنید، لکنت زبان پیدا کرده و قادر به حرف زدن نخواهید بود.
نباید مغزتان را با اطلاعاتی غیر از لبخند زدن و برقراری تماس چشمی و کنترل امور پر کنید. (زیبایی کامپیوتر مغزتان در این است که وقتی چند بار این کارها را انجام دهید، و برای انجام کار درست به خودتان اطمینان داشته باشید، دیگر لازم نیست موقع نزدیک شدن به خانم نگران چیزی باشید و به چیزی فکر کنید.)
این به تصور برنمی گردد، مربوط به پر کردن مغزتان با اطلاعات لازم و مناسب است، و نه هیچ چیز دیگر.
به همین خاطر است که من به قانون سه ثانیه اعتقاد دارم. چون دیگر زمانی باقی نمی ماند تا به مغزتان اجازه ی دخالت دهید.
اگر بتوانید کنترل نفستان را در دست گیرید و کاری کنید تا فقط در زمان حال زندگی کند و فقط اطلاعات لازم را بدون انتقال حس ترس، تردید، یا رجوع به تجربه های آتی یا قبلی، به مغز برساند، آنگاه موفق خواهید شد!

بنام بخشنده بزرگ همه حرف خوب میزنند اما کی خوبه این وسط همه حرف از خدا میزنند حرف از عشق ،عشق خداوند

باخداباش وپادشاهی کن       بی خداباش هرچه خوایی کن        گرخدایار است برسلطان مپیچ   گرخدابرگشت صدسلطان بهیچ    

نینجوتسو یعنی چه  ؟

نین جوتسو در لغت به معنای حرکت پنهانی است

نینجوتسوشیوه ای است برای دفاع از خویشتن ورسیدن به مهارتهایوی ویزه  رزمی برای غلبه بر دشمن . نین جوتسو هیچگاه فرم ثانتی ندارد یعنی برای پذیرش تغییرات امادگی کامل دارد البته این تغییرات لازمه بهتر بودن و بهتر اجرا کردن فنون است ... نین جوتسو شامل مجموعه متنوی از فنون تخصصی رزمی است که از یک هنر جو شخصی فوق

العاده می سازد.. نین جوتسو هنری است باهزاران تکنیک که پایانی ندارد.درنین جوتسو تقویت روح. جسم وقلب را // نینپوجوتسو// می گویند

پنج عامل درکلیات این هنرسهم دارد که عبارت است از سرعت.تمرکزقدرت.تعادل.تنفس وکنترل ان.تنظیم زمان دفاع وحمله سریع.

ارزش هر نينجا، به اندازه دانش اوست .

خردمندترين نينجا، قدرتمندترين نينجا است .

اقبال، حامي نينجايي شجاع است .

اعتماد به نفس، اولين راز نينجاست .

 پایداری و  وفاداری  سرشت  مردان و زنان پاک اندیش نینجاست .

عمل به حق ، ظرافت نينجاست .

يك نينجاي شجاع، به هزار شمشير مي ارزد .

براي يك نينجاي شجاع، هيچ چيز غير ممكني وجود ندارد .

بزرگترين سرمايه يك نينجا، اعتماد به نفس است .

ارزش هر نينجا، به قدر همت اوست .

ورزش – قدرت – تواضع

تصور بيهوده خرد را كم مي كند.

نينجا صبردرنوميدي را ابزار فلسفه  مي داند.

وجودوافكار دروني هرانساني به مانندجزيزه اي است كه درآن بايد پا گذاشت وجستجو كرد.  

جزيزه بعضي از انسانها به اندازه كف دست آنان است .

هنر در عمل نینجاست  نه  تنها دراندیشه

* به كلمه ي  « نينجاي شجاع »  توجه كنيد                        

شجاعت يك نينجا خيلي مهم است *

 

اگر کسی انتقاد و پیشنهادی در مورد وبلاگ  داره در همین قسمت نظر بده تا ما به اون رسیدگی کنیم.ضمنا".اگر سوالی یا... هم هست بیان کنید.

ممنون..

يگانگي

شخصى به عارفى برخورد که با خودسخن میگه و حال آنكه كسى با او نيست جز مشتى زر و شيشه و شمعى در برابرش نهاده و یکدسته نی که در کنارش میسوزه . پس مرد داخل حجره شد و پرسيد : حضرت آقا با كه تكلم مى كنند؟ فرمود: با اين اشياء كه مى بينى . عرض كرد: اينها كه جمادند و قابل مخاطبه نيستند.فرمود: تو غافلى زيرا كه همه اشياء ناطقند و گويا ، اما به زبان بى زبانى . پس فرمود: از زر پرسيدم كه اين عزت رو از كجا يافتى ؟ جواب گفت : من چون در معدن بودم ، جميع حيوانات مرا لگد مى كردند و ذليل بودم و چون ذلت را اختيار كردم ، خداوند مرا عزيز كرد به طورى كه در نزد همه طبقات عزيزم . پس از شيشه پرسيدم : چرا هر جا شربت مرغوبى و روغن محبوبى و جوهر لطيفى است در تو مى ريزند و تو را عزت نموده ، در جاى بلند مى گذارند؟ در جواب گفت : چون ظاهر و باطن من يكیست و طينت من صاف و غل و غش ندارد و با مردم راست مى گويم ؛ يعنى آنچه در دل من است به آنها مى نمايانم . پس از شمع پرسيدم كه : چرا تو مى سوزى ؟ جواب داد: من از موم و از زنبور به عمل آمده ام و آنچه مى خورد زنبور از گل و گياه ، آنچه حرام است موم مى شود و هر چه حلال و پاكيزه است عسل مى شود. چون من از حرام به عمل آمدم ، ناچار بايد بسوزم . پس از فتيله سوال كردم :تو كه از جنس موم نيستى پس چرا بايد بسوزى؟ در جواب گفت : من بجهت مصاحبت با ناجنس مى سوزم كه يك دم با او رفاقت كردم ، حقير و ذليل گرديدم . و از نى سوال كردم تو چرا مى سوزى ؟ گفت : بجهت ادعاى دروغى كه از من مى بينند ، مى گويند: اى كذاب تو مى گويى : من نيم . پس اين شاخ و برگ چيست از تو كه جلب نظر مى كند؟ كسى كه اظهار هستى مى كند دعوى نيستى او دروغ است.

داستاني ديگر

دويست و پنجاه سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم به ازدواج گرفت. او با مرد خردمندي مشورت كرد و تصميم گرفت كه تمام دختران جوان منطقه را دعوت كند تا از ميان آنان دختري سزاوار را برگزيند. وقتي كه خدمتكار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد زيرا او مي دانست كه دخترش مخفيانه عاشق شاهزاده است.
او اين خبر را به دخترش داد. دخترش گفت كه او هم به آن مهماني خواهد رفت. مادر گفت: تو بختي نداري، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا. دختر جواب داد: مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي كند اما فرصتي است كه دست كم براي يك بار هم كه شده او را از نزديك ببينم. روز موعود فرارسيد و شاهزاده به دختران گفت: به هريك از شما دانه اي مي دهم، كسي كه بتواند در عرض شش ماه زيبا ترين گل را براي من بياورد ملكه آينده چين مي شود. آن دختر هم دانه را گرفت و در گلداني كاشت. سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد. دختر با باغبانان بسياري صحبت كرد و آنان راه گلكاري را به او آموختند. اما بي نتيجه بود و گلي نروييد. روز موعود فرا رسيد دختر با گلدان خاليش منتظر ماند و ديگر دختران هر كدام با گل زيبايي به رنگ ها و شكل هاي مختلف در گلدانهاي خود حاضر شدند. شاهزاده هر كدام از گلدانها را با دقت بررسي كرد و در پايان اعلام كرد كه دختر خدمتكار، همسر آينده او خواهد بود. همه اعتراض كردند كه شاهزاده كسي را انتخاب كرده كه در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است. شاهزاده گفت: اين دختر تنها كسي است كه گلي را به ثمر رسانده كه او را سزاوار همسري امپراطور مي كند؛
گل صداقت ............
زيرا چيزي كه به شماها داده بودم دانه نبود بلكه سنگريزه بود

داستاني ديگر

در زمان های قدیم، پادشاهی تخته سنگی رادر وسط جاده قرار داد و برای اینکه عکس العمل مردم را ببیند، خودش را جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم غرولند می کردن که این چه شهری است که نظم ندارد. حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و.... با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط راه بر نمی داشت. نزدیک غروب, یک روستایی که پشتش بارمیوه و سبزیجات بود، نزدیک سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بودتخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد. ناگهان کیسه ای را دید که وسط جاده وزیر تخته سنگ قرار داده شده بود. کیسه را باز کرد و داخل ان سکه های طلا و یک یاداشت پیدا کرد.
پادشاه در آن یادداشت نوشته بود هر سد ومانعی می تواند یک فرصت ، برای تغییر زندگی تو باشد.

داستاني ديگر

لئوناردو داوينچی موقع کشيدن تابلو "شام آخر", دچار مشکل بزرگی شد: می بايست "نيکی" را به شکل عيسی" و "بدی" را به شکل "يهودا" يکی از ياران عيسی که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند, تصوير می کرد. کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پيدا کند.
روزی دريک مراسم همسرايی, تصوير کامل مسيح را در چهره ی  يکی از جوانان همسرا يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هايی برداشت.سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچی هنوز برای يهودا مدل مناسبی پيدا نکرده بود.
کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی ديواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند , چون ديگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی فهميد چه خبر است به کليسا آوردند, دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچی از خطوط بی تقوايی, گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند, نسخه برداری کرد.
وقتی کارش تمام شد گدا, که ديگر مستی کمی از سرش پريده بود, چشمهايش را باز کرد و نقاشی پيش رويش را ديد, و با آميزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچی شگفت زده پرسيد: کی؟! گدا گفت: سه سال قبل, پيش از آنکه همه چيزم را از دست بدهم. موقعی که در يک گروه همسرايی آواز می خواندم , هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره ی عيسی بشوم!.

داستاني ديگر

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد. از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد. تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد. دختر جوان و زيبائي در را باز كرد. پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي. مادر به ما آموخته كه نيكي مابه ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد. پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد. لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد. در اولين نگاه او را شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري، پيروزي ازآن دكتر گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود. به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چيزي نوشت. آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد. سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد. چيزي توجه اش را جلب كرد. چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود. آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است »

ليلي زير درخت انار

لیلی زیر درخت انار نشست.

درخت انار عاشق شد گل داد سرخ سرخ

گلها  انار شد  داغ داغ . هر اناری هزار تا دانه داشت .

دانه ها عاشق بود ند دانه ها توی انار جا نمی شدند.

انار کوچک بود. دانه ها ترکید ند. انار ترک برداشت .

خون انار روی دست لیلی چکید.

لیلی انار ترک خورده را چید .مجنون به لیلی اش رسید.

خدا گفت:راز رسیدن فقط همین بود .

کافی است انار دلت ترک بخورد.

زيباترين قلب


دلتنگي

دلم تنگ است نمی دانم ز تنهایی پناه آرم کدامین سوی پریشان حالم و بی تاب می گریم و قلبم بی امان محتاج مهر توست نمی دانی چه غمگین رهسپار لحظه های بی قرارم من به دنبال تو همچون کودکی هستم و معصومانه می جویم پناه شانه هایت را که شاید اندکی آرام گیرد دل دلم تنگ است وتنهایم و تنهایی به لب آورده جانم را بیا تا با تو گویم از هیاهوی غریب دل که بی پروا تلنگر می زند بر من و می گوید به من نزدیک نزدیکی به دنبال تو می گردم به سویت پیش می آیم چه شیرین است پر از احساس یک خوشبختی نابم پر از امید سبز خواب دیدارم و می خواهم که نامت را به لوح سینه بنگارم و نجوایی کنم در دل و گویم تا ابد من دوستت دارم

عشق بازي تقديم به ...

عشقبازی به همین آسانی است. . . .

   که گلی با چشمی

   بلبلی با گوشی

   رنگ زیبای خزان با روحی

   نیش زنبور عسل با نوشی

   کار همواره باران با دشت

   برف با قله کوه

   رود با ریشه بید

   باد با شاخه و برگ

   ابر عابر با ماه

   چشمه ای با آهو

   و نسیمی با زلف


  عشقبازی به همين آسانی است...
   شاعری با کلماتی شيرين
   دستی آرام و نوازش بخش، بر روی سری
   پرسشی از اشکی
   و چراغ شب يلدای کسی با شمعی
   و دلآرام و تسلا و مسيحای کسی يا جمعی

  عشقبازی به همين آسانی است....

   که دلی را بخری

   بفروشی مهری
   شادمانی را حراج کنی
 

  رنجها را تخفيف دهی
  مهربانی را ارزانی عالم بکنی
   و بپيچی همه را لای حرير احساس
  گره عشق به آنها بزنی
  مشتری هايت را با خود ببری تا لبخند

  عشقبازی به همين آسانی است.....
  هر که با پيش سلامی در اول صبح
  هر که با پوزش و پيغامی با رهگذری
  هرکه با خواندن شعری کوتاه، با لحن خوشی
   نمک خنده ؛ در لحظه کار
  عرضه سالم کالائی ارزان به همه
   لقمه ای نان گوارا از راه حلال
   و خداحافظی شادی ، در آخر روز
   ونگهداری يک خاطر خوش تا فردا

   در رکوعی و سجودی با نيت شکر

 

هيچكس

خداوند به موسى  علیه السلام وحى فرستاد كه این مرتبه براى

مناجات كه آمدى كسى همراه خود بیاور كه تو از وى بهتر باشى .

موسى براى پیدا كردن چنین شخصى تفحص كرد و نیافت ؛

زیرا به هر كه مى گذشت جرات نمیكرد كه بگوید من از او بهترم .

خواست از حیوانات فردى را ببرد،

به سگى كه مریض بود برخورد كرد.

با خود گفت : این را همراه خود خواهم برد ،

ریسمان به گردن وى انداخت و مقدارى او را آورد

بعد پشیمان شد و او را رها كرد.

تنها به دربار پروردگار آمد.

خطاب رسید فرمانى كه به تو دادم چرا نیاوردى ؟

عرض كرد: پروردگارا نیافتم كسى را كه از خودم پست تر باشد.

خطاب رسید: به عزت و جلالم اگر كسى یا همان سگ را

مى آوردى كه او را پست تر از خود میداشتى 

هر آینه نام تو را از طومار انبیاء محو مى كردم

زخم

يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود.

پدرش به او يك كيسه پر ازميخ و يك چكش داد

و گفت هر وقت عصباني شدي،

 يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.

روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد.

در روزها و هفته هاي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود

را كنترل كند و كمتر عصباني شود،

تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد.

پسرك متوجه شدكه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را

كنترل كند تا آنكه ميخها را درديوار سخت بكوبد.

بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر

عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و

موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا


به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در

طول مدت گذشتهبه ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد

روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد

و گفت همه ميخها رااز ديوار درآورده است.

پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه


ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد

پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي

ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !!

اين ديوار ديگرهيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود.

پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي

مانند ميخي است كه بر ديواردل طرف مقابل مي كوبي.

تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن رادرآوري،

مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت

معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام،

زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند.

يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است.

"دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ،

آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق

به دستيابي به موفقيت نمايند. 

آنها گوش جان به تو ميسپارند و

انتظار احترام متقابل دارند و

آنها هميشه مايل هستند قلبشان رابه روي ما بگشايند

يك داستان

كشيشى يک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسيده بود که فکرى

در مورد شغل آينده‌اش بکند . پسر هم مثل تقريباً بقيه هم‌سن و

سالانش واقعاً نمی‌دانست که چه چيزى از زندگى می‌خواهد

و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش اهميت نداشت .يک روز که پسر

به مدرسه رفته بود ، پدرش تصميم گرفت آزمايشى برای او ترتيب دهد .

به اتاق پسرش رفت و سه چيز را روى ميز او قرار داد :


يک کتاب مقدس، يک سکه طلا و يک بطرى مشروب .
 
کشيش پيش خود گفت : « من پشت در پنهان می‌شوم تا پسرم از

مدرسه برگردد و به اتاقش بيايد . آنگاه خواهم ديد کداميک از اين

سه چيز را از روى ميز بر می‌دارد .»
 
اگر کتاب مقدس را بردارد معنيش اين است که مثل خودم کشيش

خواهد شد که اين خيلى عاليست .اگر سکه را بردارد يعنى دنبال

کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نيست .


امّا اگر بطرى مشروب را بردارد يعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوری

خواهد شد که جاى شرمسارى دارد .
 
مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت .


در خانه را باز کرد و در حالى که سوت می‌زد کاپشن و کفشش را به

گوشه‌اى پرت کرد و يک راست راهى اتاقش شد .


کيفش را روى تخت انداخت و در حالى که می‌خواست از اتاق خارج

شود چشمش به اشياء روى ميز افتاد .


با کنجکاوى به ميز نزديک شد و آن‌ها را از نظر گذراند .
 
کارى که نهايتاً کرد اين بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زير 

بغل زد . سکه طلا را توى جيبش انداخت و


در بطرى مشروب را باز کرد و يک جرعه بزرگ از آن خورد . . .
 
کشيش که از پشت در ناظر اين ماجرا بود زير لب گفت :

خداى من! چه فاجعه بزرگی !

                   پسرم سياستمدار خواهد شد

قابل توجه جوونا

قابل توجه جوونا!!

تا ازدواج نكرده‌ای نمی‌توانی درباره آن اظهار نظر كنی.

(شارل بودلر)

ازدواج مجموعه‌ای از مزه‌هاست هم تلخی و شوری دارد؛

هم تندی و ترشی و شیرینی و بی‌مزگی.

(ولتر)

ازدواج قرارداد دو نفره ای است كه در همه دنیا اعتبار دارد.

(مارك تواین)

ازدواج پدیده‌ای است برای تكامل مرد.

(مثل سانسكریت)

دوام ازدواج یك قسمت رویِ محبت است و نُه قسمتش روی

گذشت از خطا.

(ضرب‌المثل اسكاتلندی)

با قرض اگر داماد شدی با خنده خداحافظی كن.

(ضرب‌المثل آلمانی)

وقتی برای عروسی‌ات خیلی هزینه كنی، مهمان‌هایت را یك شب

خوشحال می‌كنی و خودت را عمری ناراحت!

(روزنامه‌نگار ایرلندی)

زن ترجیح می‌دهد با مردی ازدواج كند كه زندگی خوبی نداشته باشد،

اما نمی‌تواند مردی را كه شنونده خوبی نیست، تحمل كند.

(كینهابارد)

من تنها با مردی ازدواج می‌ كنم كه عتیقه‌شناس باشد تا هر چه

پیرتر شدم، برای او عزیزتر باشم.

(آگاتا كریستی)

مطیع مرد باشید تا او شما را بپرستد.

(كارول بیكر)