الماس وجود

     

می گویند کشاورزی افریقایی در مزرعه اش زندگی خوب و خوشی را با همسر و فرزندانش داشت. یک روز شنید که در بخشی از افریقا معادن الماسی کشف شده اند و مردمی که به آنجا رفته اند ، با کشف الماس به ثروتی افسانه ای دست یافته اند .
او که از شنیدن این خبر هیجانزده شده بود ، تصمیم گرفت برای کشف معدنی الماس به آنجا برود. بنابر این زن و فرزندانش را به دوستی سپرد و مزرعه اش را فروخت و عازم سفر شد .
او به مدت ده سال افریقا را زیر پا می گذارد و عاقبت به دنبال بی پولی ، تنهایی و یاس و نومیدی خود را در اقیانوس غرق می کند .
اما زارع جدیدی که مزرعه را خریده بود ، روزی در کنار رودخانه ای که از وسط مزرعه میگذشت ، چشمش به تکه سنگی افتاد که درخشش عجیبی داشت . او سنگ را برداشت و به نزد جواهر سازی برد . مرد جواهر ساز با دیدن سنگ گفت که آن سنگ الماسی است که نمی توان قیمتی بر آن نهاد.
مرد زارع به محلی که سنگ را پیدا کرده بود رفت و متوجه شد سرتاسر مزرعه پر از سنگهای الماسی است که برای درخشیدن نیاز به تراش و صیقل داشتند.
مرد زارع پیشین بدون آنکه زیر پای خود را نگاه کند ، برای کشف الماس تمام افریقا را زیر پا گذاشته بود ، حال آنکه در معدنی از الماس زندگی می کرد.

در وجود هر یک از ما معدنی از الماس وجود دارد که نیاز به صیقل دارد ؛ معمولا آنچه که می خواهیم ، هر آنچه آرزوی رسیدن به آن را داریم و بالاخره تحقق همه ی آرزوهایمان در اطرافمان قرار دارد ، اما افسوس که متوجه ی آن نمی شویم . در حالی که می بایست آستین ها را بالا زد و با برنامه ریزی و تلاش و کوشش صحیح الماس وجودی مان را جلا ببخشیم.

 

       

سخناني از اوياما

احترام به والدين

برای اين که حس احترام به قوانين و سنن در کودک بوجود آيد و او بتواند با موفقيت وآرامش در کنار همنوعان خود در جامعه زندگی کند ، بايد ازهمان کودکی به او آموخت که به والدین خويش احترام بگذارد و او را از ميزان و چگونگی عشق وعلاقه والدينش نسبت به خود آگاه ساخت . جوانانی که امروزه اين طرز فکر و نظريه را منسوخ می دانند و عشق ، احترام و قدر دانی از پدر و مادر را تاييد نمی کنند معمولا در اجتماع به مقام های مهمی نمی رسند . با توجه به اين که محبت فرزندی از اصول اخلاقی انسانی به شمار می رود ، لذا کيوکوشين کای كان از پذيرفتن هنر جويانی که اين اصل را رعايت نکنند معذور است . به اين ترتيب به آنها می آموزيم که هرگز نبايد کاری انجام دهند که مورد تاييد والدينشان نباشد . افرادی که بخواهند در کاراته پیشرفت کنند بايد از تاييد و حمايت والدين خود برخوردار باشند.


رعايت اصول اخلاقی


بعضی از شاگردان ارتباط بين کاراته و محبت فرزندی را از من جويا می شوند واز من می خواهند که تنها به آنها فنون کاراته را بياموزم ويادگيری اصول اخلاقی و فلسفه های زندگی را به خودشان بسپارم . اما پاسخ من به اين شاگردان هميشه اين است که راه کاراته راه محبت فرزندی ، ادب ونزاکت در رفتار و نظم اجتماعی است . بدون يادگيری اين اصول هر کوششی در جهت تقويت فنون جسمی کاراته بی نتيجه خواهد بود

 

هدف کاراته تقويت جسم نيست

کاراته نياز به آموزش و تمرينات سخت و جدی دارد که نتيجتاً اين تمرينات قوای جسمانی را  افزايش می دهد . اما تقويت قوای جسمانی تنها هدف کاراته نيست چرا که آنچه که کاراته را از ساير ورزشهای مشابه ممتاز می سازد ، تاکيدی است که کاراته بر روی رشد و بلوغ روحی و ذهنی دارد . راه کاراته همان راه هنرهای رزمی است، راه ادب و نزاکت در رفتار وراه محبت فرزندی است . تمام اين راه ها به يک جا ختم میشود که در نهايت به بهشت منتهی می شود.


پرهيزکاری ، مافوق همه قدرتهاست

قدرت از عناصر تعيين کننده و انکار ناپذير سرنوشت انسان است. در ميان انواع قدرتهای مختلف ، تقوا و پرهيزکاری ما فوق همه قدرت هاست و جامعه ای که تلاش و کوشش در آن محدود به رقابت برای افزايش و نشان دادن تقواست بدون شک بهترين جوامع است.

 

 

پيروزی های من در کاراته...

پيروزی های خود من در کاراته ، در رشد و گسترش اين هنر رزمی در تمامی کره زمين از عناصر تعيين کننده بوده است . در طی مبارزاتی که با بوکسورها ، کشتی گيرها ، جودو کارها ، بوکسورهای تای و حتی گاو های وحشی داشته ام همیشه برنده بوده ام و به همين دليل هم اعتقاد دارم تا زمانی که مجاز به استفاده از فنون کاراته هستم ، در مبارزات هيچ گاه شکست نخواهم خورد.
«من معتقدم که يک پيرو واقعی هنر های رزمی بايد آماتور باقی بماند .»

معنای شجاعت و شهامت در عدالت است.

هنگامی که در هنر های رزمی اثری از رقابت های سنگين نباشد، در واقع تبديل به چيزی شبيه رقص می شود. اگر قدرت به منظور زنده ماندن از دست برود ، اين شکست است و شکست يعنی نا بودی ، پيدايش هنرهای رزمی برای دستيابی به پيروزی است و به همين دليل هم در هنر های رزمی نياز به رقابت احساس می شود.

در اين ميان رقيب هر چقدر قوی باشد باز برد با عدا لت خواهد بود . به همين دليل هم بايد در کاراته به عنوان يک هنر رزمی عدالت حاکم باشد . انسان ها بايد مشتاقانه مجهز به سلاح عدالت شوند و به جنگ زشتی ها بروند.

مرگ، يك نوع طهارت است . اما مرگ را به جلو انداختن خلاف عقل واصول اخلاقی است . به همين دليل بايد ضروريات و نيازهای خود را در چارچوب قوانين اخلاقی مجاز بر آورده سازيم . راه صحيح وپسنديده در زندگی اين است که انسان بايد از قدرت و مهارتهای خود ، نه تنها برای خود ، بلکه در راه اجتماعی که به آن تعلق دارد استفاده کند . شهامت و شجاعت واقعی نيز تنها به همراه عدالت معنا پيدا می کند.

 

ذن و کاراته

ذن  ، کاراته است و کاراته ذن واقعی . فلاسفه و پيشروان بسياری از مکاتب اشتباه بزرگی در تعبير مفهوم واقعی ذن کرده اند آنها درک مفهوم ذن را مشکل و غير روشن تصور می کنند و معتقدند که فقط برای دانشمندان ميسر است . اما اين طور نيست ، ذن در درون ما و اطراف ماست . اهميت و بزرگ بودنش به اين خاطر است که بسيار دست يافتنی و قابل حصول است. ذن وحدت کامل جسم، اهداف و روح است. چنين وحدتی تنها راه تکامل انسان و هماهنگ بودن آن با جهان است و اين حالت ذن واقعی می باشد.

 

کاراته در قدرت خلاصه نمی شود .

قدرت کاراته انکار ناپذير است چرا که تمامی بدن در حکم اسلحه ای می شود که قادر به کارهايی است که به چشم فرد باور نکردنی است. اما کاراته تنها در قدرت خلاصه نمی شود کاراته مانند کوه يخی است که قدرت ، تنها نوک آنرا تشکيل می دهد و عمق و معنای کاراته بيش از اينهاست.

 

جانشين من کسی است که.......... 

من به هيچ وجه قصد ندارم که اين سازمان عظيم کاراته را به فرزندان خود واگذار نمايم . تنها کسی که در راه من قدم بگذارد و پيشرفت کند ، می تواند مسئوليت اداره اين سازمان را به عهده گيرد . من از مردان بزرگی مثل مياموتو ، موساشی ، سيگوتاکامو ری بيسمارک ، کنفوسيوس و شاکيامونی روحيه شور و اشتياق ، صداقت ، انسانيت و مهربانی را به ارث برده ام و به اين ترتيب هيچ گونه ثروت مالی برای خانواده ام به ارث نخواهم گذاشت . اما اميدوارم که بتوانم مشعل فروزان اميد، قدرت اراده، هدف و اشتياق را که روشن کننده راه من بوده است به دست نسل های آينده بسپارم.

 

قوانین ورود به دن

قوانین ورود به دنیا
صاحب یک بدن شدن
در آستانه ی ورود به دنیا صاحب یک جسم می‌شوید. ممکن است از آن خوش‌تان بیاید و یا اصلا خوش‌تان نیاید. این بدن تا آخرین روز اقامت در دنیا متعلق به شماست. می‌توانید از توانایی‌های مختلف آن بهره ببرید یا بدون استفاده از آن سال‌های اقامت خود را در دنیا، بی‌مصرف بگذرانید.

 

ثبت‌نام در مدرسه ی شبانه‌روزی زندگی
این مدرسه در طول زندگی درس‌های فراوانی را به شما می‌آموزد. این فرصت برای شما فراهم می‌شود تا هر روز در این مکان آموزشی، درس جدیدی را یاد بگیرید. ممکن است به نظرتان برسد درس‌های ارائه شده غیرعاقلانه، سخت و دشوار و یا به درد نخور است اما فایده ی یادگیری آنها را  بعد متوجه خواهید شد.

 

شکست پل پیروزی است
رشد کردن، از آزمون و خطا تشکیل می‌شود. تجربیاتی که پس از یک شکست حاصل می‌شوند به اندازه ی شادی‌های پس از موفقیت، در رشد و بالندگی شما موثر هستند.

تکرار مرتب درس تا یادگیری کامل
درس‌هایی که باید بیاموزید در قالب‌های مختلف تا زمان یادگیری کامل به شما ارائه می‌شوند. وقتی درسی را فرا گرفتید به کلاس بالاتر می‌روید و درس دیگری آغاز می‌شود.

 

یادگیری پایان‌پذیر نیست.
هیچ قسمتی در زندگی وجود ندارد که در آن نکته‌ای برای یادگیری وجود نداشته باشد. تا زمان نفس کشیدن درس‌هایی برای یادگیری هست.

 

دیگران آیینه ی شما هستند.
اگر چیزی در وجود کسی هست که باعث نفرت یا دوست داشتن شما می‌شود، به خودتان مراجعه کنید. چون دیگران منعکس کننده ی رفتار و برداشت شما هستند.

 

توانایی استفاده از امکانات مختلف

تمام تجهیزات و توانایی‌های لازم در وجود اشخاص تعبیه شده و نحوه ی استفاده از آن‌ها در دست خودشان است. شما می‌توانید از موهبت‌های الهی بهره‌ بگیرید یا آن‌ها را بدون استفاده به حال خود رها کنید. انتخاب با شماست.

 

تمام پاسخ‌ها درون خودتان نهفته است.
هنگامی که خداوند مشغول خلق دنیا بود، سوالی را برای فرشتگان مقرب طرح کرد. خداوند از آن‌ها پرسید بهترین جا برای مخفی کردن راز زندگی کجاست؟

یکی از آن‌ها گفت: دفن در دل خاک تیره . دیگری گفت: پنهان کردن در قعر دریاها و اقیانوس‌ها. و فرشته ی دیگر گفت: آن را در کوه‌ها قرار بدهید. خداوند در جواب گفت: اگر راز زندگی در این مکان‌ها پنهان شود فقط عده ی کمی می‌توانند راز زندگی را کشف کنند این راز باید در دسترس همه  مخلوقات من باشد. پس لازم است این راز، در قلب تک‌تک انسان‌ها نهفته باشد. از آن روز تا به الان راز زندگی در قلب انسان‌هاست اما همه در جاهای دیگر به دنبال آن می‌گردند. تمام پاسخ‌ها در وجود خود انسان‌ها نهفته است. فقط باید به اعماق دل و روح خود نگاهی بیندازید. به نجوای دل و روح خود گوش فرا دهید و به ندای قلب خود اعتماد کنید.

 

نکاتی که باید همیشه در ذهن داشته باشید
- اگر بر حسب اتفاق زندگی را شکستید آن را تعمیر کنید.

- اگر آن را امانت گرفتید به صاحب اصلی آن برگردانید.

- اگر آن را با ارزش می‌دانید از آن مخافظت کنید.

- اگر آن را آشفته و نامرتب کردید، دوباره به حالت منظم برگردانید.

- اگر نمی‌دانید چگونه از آن استفاده کنید به دفترچه‌های راهنما یعنی کتاب‌های مختلف و انسان‌های با تجربه مراجعه کنید.

- اگر در آن چیزی و یا نکته‌ای هست که ربطی به شما ندارد و مربوط به انسان دیگر است در آن دخالت نکنید.

- اگر انجام کاری یا به زبان آوردن حرفی، زندگی دیگری را خراب می‌کند، سکوت اختیار کنید.

 

پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه‌های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره‌ای هفت رقمی. مسئول داروخانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد.
پسرک پرسید،" خانم، می‌توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن‌ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می‌دهد."
پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می‌گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده‌رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می‌کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر این‌که روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"
پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می‌سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می‌کن

آتش با بنزین خاموش شد

آتش با بنزین خاموش شد

سلام
تا حالا به این فکر کرده بودین که چطوری میشه با بنزین آتیش و خاموش کرد؟
شاید سوالم یه کم خنده دار باشه. یا شاید مث کارتونا یه علامت سوال بالا سرتون از تعجب به وجود اومده باشه.
اما من با تمام وجودم این رو احساس کردم. چطوری؟ ماجرا از این قرار بود.
سر ظهر بود و آتیش از آسمون میبارید. تو دل کویرای کرمان. حرارت بالای ۵۰ درجه. توی یه پمپ بنزین تو صف بنزین بودم. متوجه یه آقایی شدم که دم همه ماشینا میرفت و با التماس یه چیزی میخواست.

پمپ بنزين

اول فک کردم گداست. یه کم که به ریخت و لباسش دقت کردم دیدم که نه بابا به سرو وضعش نمیاد گدا باشه. بالاخره قرعه به نام ما افتاد و اومد دم ماشین و اشاره کرد که شیشه رو پایین بدم.
منم برا اینکه خنکای کولر حیف نشه یه اپسیلون شیشه رو دادم پایین که فقط بتونم صداشو بشنوم و بالعکس.
یارو با لهجه شیرین کرمونی گفت: آقا کارت بنزین و جا گزاشتم خونه. وسط راه بنزين تموم كردم، یه کم بنزین به ما میدین تا خونه برسیم. زن و بچم سه چهار ساعته تو آفتاب وسط جاده موندن.

احمدك

تا اینو گفت ته دلم لرزید. فوری گفتم: دبه داری؟ گفت: آره. گفتم بشین تا نوبتم بشه. خلاصه نوبت به ما رسید. و دوتا دبه براش پر کردم.
طرف داش بال در میوورد. دست کرد جیبش یه دسته ۵۰۰۰ تومنی در اورد. گفت: آقا هرچی امر بفرمایید درخدمتم. گفتم: حالا بشین تا ماشینت برسونم بعد حساب میکنیم.
چند کیلومتر عقب تر توی سراب ته جاده ماشینش پیدا شد. یا رو گفت: داداش الان چهار ساعت التماس هرکیو تو هر لباسی کردم، جواب رد شنيدم. اصلا انگار يه مسلمون پيدا نميشه. زن و دوتا بچه كوچيك و مادر پيرم توي اين گرما چهار ساعت زير آفتابن.
وقتي رسيديم دم ماشين و بنزين و ريختيم تو باك. مادر آقاهه شروع كرد با لهجه محلي ما رو دعا كردن. خانومشم اشك ميريخت و بچه ها رو آروم ميكرد و زير لب اونايي كه رحم و مروت ندارن و نفرين ميكرد.
اينجا بود كه فهميدم كه با بنزين هم ميشه آتيشو خاموش كرد. اونم آتيشي به داغي و حرارت آتيش جهنم.

آتش

پدر و 4 فرزندش

مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:
پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.
سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .
پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.
پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.
پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین.. و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام.
پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر از زندگی و زایش!
مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!
اگر در ” زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ” بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید!
مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند!
زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین ؛
در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند

روز قسمت

روز قسمت بود. خدا هستي را قسمت مي كرد. خدا گفت : چيزي از من بخواهيد. هر چه كه باشد‚ شما را خواهم داد. سهمتان را از هستي طلب كنيد زيرا خدا بسيار بخشنده است.

و هر كه آمد چيزي خواست. يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن. يكي جثه اي بزرگ خواست و آن يكي چشماني تيز. يكي دريا را انتخاب كرد و يكي آسمان را.

در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و به خدا گفت : من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم. نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ. نه بالي و نه پايي ‚ نه آسمان ونه دريا. تنها كمي از خودت‚ تنها كمي از خودت را به من بده.

و خدا كمي نور به او داد.

نام او كرم شب تاب شد.

خدا گفت : آن كه نوري با خود دارد‚ بزرگ است‚ حتي اگربه قدر ذره اي باشد. تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان مي شوي.

و رو به ديگران گفت : كاش مي دانستيد كه اين كرم كوچك ‚ بهترين را خواست. زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست.

هزاران سال است كه او مي تابد. روي دامن هستي مي تابد. وقتي ستاره اي نيست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسي نمي داند كه اين همان چراغي است كه روزي خدا آن را به كرمي كوچك بخشيده است.

20 نکته ی مهم برای ۱۰۰ سال زندگی خوب و سالم

نکته ی مهم برای ۱۰۰ سال زندگی خوب و سالم

۱) همراه غذا ، ماست هم بخورید .

۲) به جای کنسرو ، از مواد غذایی تازه استفاده کنید .

۳) نمک ید دار استفاده کنید .

۴) همیشه آب تمیز و مطمئن بخورید .

۵) از بحث های بی خود ، حوادث نا خوشایند و استرس دور باشید .

۶) قبل از خواب ، فیلم های نامناسب و اعصاب خرد کن و کشت و کشتار نبینید ، بر عکس سعی کنید با روحیه ی شاد به رختخواب بروید .

۷) موقع ورزش سعی کنید از وزنه های مناسب استفاده کنید .

۸) اگر اعصاب شما فشرده و ناراحت باشد ، خود خور نباشید . سعی کنید با خالی کردن خود ، شارژ بشوید .

۹) سعی کنید در صبحانه ، نان سبوس دار استفاده کنید .

۱۰) فشار خون خود را دائم کنترل کنید .

۱۱) از شیر و لبنیات به اندازه ی احتیاج استفاده کنید .

۱۲) سعی کنید سبزی هایی را که خام استفاده می شود ، ضد عفونی کنید .

۱۳) اگر خسته یا خواب آلود هستید ، رانندگی نکنید و همواره از کمربند استفاده کنید .

۱۴) علائم بیماری و توصیه های پزشک را جدی بگیرید .

۱۵) از پیاز خام و سرخ شده زیاد استفاده کنید .

۱۶) به پیک نیک و مسافرت های تفریحی اهمیت بدهید .

۱۷) مصرف فلفل و ادویه جات توصیه می شود .

۱۸) همیشه در اتاق تاریک و کم نور بخوابید .

۱۹) از خوردن شیرینی های سنگین و پر کالری بپرهیزید .

۲۰) سعی کنید کارتات را با عشق و علاقه انجام دهید و از آن لذت ببرید .
 

تصميم جدي

اون شب وقتي به خونه رسيدم ديدم همسرم مشغول آماده کردن شامه, دست شو گرفتم و گفتم: بايد راجع به يک موضوعي باهات صحبت کنم.

 اون هم آروم نشست و منتظر شنيدن حرف هاي من شد.

 دوباره سايه رنج و غم رو توي چشماش ديدم. اصلا نمي دونستم چه طوري بايد بهش بگم, انگار دهنم باز نمي شد. هرطور بود بايد بهش مي گفتم و راجع به چيزي که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت مي کردم.

موضوع اصلي اين بود که من مي خواستم از اون جدا بشم.

بالاخره هرطور که بود موضوع رو پيش کشيدم, از من پرسيد چرا؟!

اما وقتي از جواب دادن طفره رفتم خشمگين شد و در حالي که از اتاق غذاخوري خارج مي شد فرياد مي زد: تو مرد نيستي.

اون شب ديگه هيچ صحبتي نکرديم و اون دائم گريه مي کرد و مثل باران اشک مي ريخت, مي دونستم که مي خواست بدونه که چه بلايي بر سر عشق مون اومده و چرا؟

اما به سختي مي تونستم جواب قانع کننده اي براش پيدا کنم, چرا که من دلباخته يک دختر جوان به اسم"دوي" شده بودم و ديگه نسبت به همسرم احساسي نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غريبه شده بوديم و من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم.

 بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, 30درصد شرکت و ماشين رو به اون دادم. اما اون يک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زني که بيش از 10 سال باهاش زندگي کرده بودم تبديل به يک غريبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و مي دونستم که اون 10 سال از عمرش رو براي من تلف کرده و تمام انرژي و جواني اش رو صرف من و زندگي با من کرده, اما ديگه خيلي دير شده بود و من عاشق شده بودم.

بالاخره اون با صداي بلند شروع به گريه کرد, چيزي که انتظارش رو داشتم. به نظر من اين گريه يک تخليه هيجاني بود.

بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا مي افتاد.

فرداي اون روز خيلي دير به خونه اومدم و ديدم که يک نامه روي ميز گذاشته! به اون توجهي نکردم و رفتم توي رختخواب و به خواب عميقي فرو رفتم. وقتي بيدار شدم ديدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتي اون رو خوندم ديدم شرايط طلاق رو نوشته.

اون هيچ چيز از من نمي خواست به جز اين که در اين مدت يک ماه، که از طلاق ما باقي مونده بهش توجه کنم.

اون درخواست کرده بود که در اين مدت يک ماه، تا جايي که ممکنه هر دومون به صورت عادي کنار هم زندگي کنيم, دليلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آينده امتحان مهمي داشت و همسرم نمي خواست که جدايي ما ،پسرمون رو دچار مشکل بکنه!

اين مسئله براي من قابل قبول بود, اما اون يک درخواست ديگه هم داشت: از من خواسته بود که بياد بيارم که روز عروسي مون من اون رو روي دست هام گرفته بودم و به خونه آوردم و درخواست کرده بود که در يک ماه باقي مونده از زندگي مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روي دست هام بگيرمو راه ببرم.

خيلي درخواست عجيبي بود, با خودم فکر کردم حتما داره ديونه مي شه. اما براي اين که آخرين درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم.

وقتي اين درخواست عجيب و غريب رو براي "دوي"تعريف کردم اون با صداي بلند خنديد گفت: به هر حال بايد با مسئله طلاق روبرو مي شد, مهم نيست داره چه حقه اي به کار مي بره.

مدت ها بود که من و همسرم هيچ تماسي با هم نداشتيم تا روزي که طبق شرايط طلاق که همسرم تعيین کرده بود من اون رو بلند کردم و در ميان دست هام گرفتم.

هر دومون مثل آدم هاي دست و پاچلفتي رفتار مي کرديم و معذب بوديم. پسرمون پشت ما راه مي رفت و دست مي زد و مي گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه مي بره.

جملات پسرم دردي رو در وجودم زنده مي کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشيمن و از اون جا تا در ورودي حدود 10متر مسافت رو طي کرديم. اون چشم هاشو بست و به آرومي گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هيچي نگو!

نمي دونم يک دفعه چرا اين قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمين گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشين شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.

روز دوم هر دومون کمي راحت تر شده بوديم, مي تونستم بوي عطرشو اسشمام کنم. عطري که مدتها بود از يادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافي توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که نديدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چشماش نشسته بود,لابه لاي موهاش چند تا تار خاکستري ظاهر شده بود! براي لحظه اي با خودم فکر کردم: خدايا من با او چه کار کردم؟!

روز چهارم وقتي اون رو روي دست هام گرفتم حس نزديکي و صميميت رو دوباره احساس کردم. اين زن, زني بود که 10 سال از عمر و زندگي اش رو با من سهيم شده بود.

روز پنجم و ششم احساس کردم, صيميت داره بيشتر و بيشتر مي شه, انگار دوباره اين حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ مي گيره. من راجع به اين موضوع به "دوي" هيچي نگفتم.

هر روز که مي گذشت برام آسون تر و راحت تر مي شد که همسرم رو روي دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عضله هام قوي تر شده.

برای پسرم منظره ای که پدرش , مادرش رو در آغوش بگيره و راه ببره تبديل به يک جزء شيرين زندگي اش شده بود.

همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب مي کرد. يک روز در حالي که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هيچ کدوم مناسب و اندازه نيستند.با صداي آروم گفت: لباس هام همگي گشاد شدند. و من ناگهان متوجه شدم که اون توي اين مدت چه قدر لاغر و نحيف شده و به همين خاطر بود که من اون رو راحت حمل مي کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب مي شد. گويي ضربه اي به من وارد شد, ضربه اي که تا عمق وجودم رو لرزوند. توي اين مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب مي شد. ناخودآگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم.

همسرم به پسرم اشاره کرد که بياد جلو و به نرمي و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.من روم رو برگردوندم, ترسيدم نکنه که در روزهاي آخر تصميمم رو عوض کنم. بعد اون رو طبق هر روز در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسير هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشيمن و در ورودي.

دستهاي اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمي اون رو حمل مي کردم, درست مثل اولين روز ازدواج مون.

روز آخر وقتي اون رو در آغوش گرفتم به سختي مي تونستم قدم هاي آخر رو بردارم. انگار ته دلم يک چيزي مي گفت: اي کاش اين مسير هيچ وقت تموم نمي شد. من در حالي که همسرم در آغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام اين سال ها هيچ وقت به فقدان صميميت و نزديکي در زندگي مون توجه نکرده بودم.

اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگي کردم, وقتي رسيدم بدون اين که در ماشين رو قفل کنم ماشين رو رها کردم, نمي خواستم حتي يک لحظه در تصميمي که گرفتم, ترديد کنم، "دوي" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمي خوام از همسرم جدا بشم! اون حيرت زده به من نگاه مي کرد, به پيشانيم دست زد و گفت: ببينم فکر نمي کني تب داشته باشي؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدايي رو نمي خوام, اين منم که نمي خوام از همسرم جدا بشم. به هيچ وجه نمي خوام اون رو از دست بدم. زندگي مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا يک ماه گذشته هيچ کدوم ارزش جزييات و نکات ظريف رو در زندگي مشترکمون نمي دونستيم. زندگي مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر اين که عاشق هم نبوديم بلکه به اين خاطر که اون رو از ياد برده بوديم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمايت خودم داشته باشم.

"دوي" انگار تازه از خواب بيدار شده باشه در حالي که فرياد مي زد در رو محکم کوبيد و رفت.

من از پله ها پايين اومدم سوار ماشين شدم و به گل فروشي رفتم. يک سبد گل زيبا و معطر براي همسرم سفارش دادم. دختر گل فروش پرسيد: چه متني روي سبد گل تون مي نويسيد؟ و من در حالي که لبخند مي زدم نوشتم: از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم مي گيرم و حمل مي کنم, تو روبا پاهاي عشق راه مي برم, تا زماني که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه.

 

 درسته, جزئيات ظريفي توي زندگي ما هست که از اهميت فوق العلاده اي برخورداره, مسائل و نکاتي که براي تداوم و يک رابطه, مهم و ارزشمندند. اين مسايل خانه مجلل, پول, ماشين و مسايلي از اين قبيل نيست. اين ها هيچ کدوم به تنهايي و به خودي خود شادي آفرين نيستند. پس در زندگي سعي کنيد زماني رو صرف پيدا کردن شيريني ها و لذت هاي ساده زندگي تون کنيد. چيزهايي رو که از ياد برديد, يادآوري و تکرار کنيد و هر کاري رو که باعث ايجاد حس صميميت و نزديکي بيشتر و بيشتر بين شما و همسرتون مي شه, انجام بديد. زندگي خود به خود دوام پيدا نمي کنه. اين شما هستيد که بايد باعث تداوم زندگي تون بشيد.

 سعی کنید اين داستان رو براي ديگران هم نقل کنيد، شايد يک زندگي رو نجات دادید!  

 

 

شكر خدا

روزي مردي خواب عجيبي ديد.
او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آنها نگاه مي کند.
هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟
فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم.
مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم.
مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسيد:
شما چرا بيکاريد؟
فرشته جواب داد:
اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند.
مرد از فرشته پرسيد:
مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد:
بسيار ساده، فقط کافي است بگويند:
«خدايا شکر

خودماني

خودمونی

* کهنه فروش داد میزنه: چراغ شکسته میخریم..... کفشهای پاره میخریم....اسباب کهنه میخریم.....بی اختیار داد میزنم کهنه فروش قلبم شکسته میخری؟

* دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکد يگــرنگــــاه کنيم.

* دوستت داشتم ........يادت هست؟ گفتم دوستت دارم............و تو گفتي کوچکي براي دوست داشتن رفتم تا بزرگ شوم.........اما انقدر بزرک شدم که يادم رفت دوستت دارم

* چه زيبا! گفتم دوستت دارم !چه صادقانه پذيرفتي! چه فريبنده ! آغوشم برايت باز شد !چه ابلهانه! با تو خوش بودم !چه کودکانه ! همه چيزم شدي ! چه زود ! به خاطره يک کلمه مرا ترک کردي ! چه ناجوانمردانه ! نيازمندت شدم ! چه حقيرانه! واژه غريبه خداحافظي به من آمد! چه بيرحمانه! من سوختم !........... .ولي هنوز هم دوستت دارم! غريبانه