سخني از جلال‌الدين محمد بلخي
در آدمي عشقي و دردي و خارخاري و تقاضايي هست که اگر صدهزار عالم ملک او شود که نياسايد و آرام نيابد. اين خلق به تفصيل در هر پيشه‌اي و صنعتي و منصبي و تحصيل نجوم و طب و غيرذلک مي‌کنند و هيچ آرام نمي‌گيرند، زيرا آنچ مقصودست به دست نيامده است. آخر معشوق را دلارام مي‌گويند يعني که دل به وي آرام گيرد، پس به غير او چون آرام و قرار گيرد. اين جمله خوشي‌ها و مقصودها چون نردباني است و چون پايه‌هاي نردبان جاي اقامت اوباش نيست، از بهر گذشتن است. خنک او را که زودتر بيدار و واقف گردد تا راه دراز برو کوته شود و درين پايه‌هاي نردبان عمر خود را ضايع نکند.
حق تعالي اگرچه وعده داده است که جزاهاي نيک و بد در قيامت خواهد بودن اما آثار آن دم به دم و لمحه به لمحه مي‌رسد. اگر آدمی‌يي را شادی‌يي در دل مي‌آيد، جزاي آن است که کسي را شاد کرده است و اگر غمگين مي‌شود کسي را غمگين کرده است، اين از ارمغان‌هاي آن عالم است و نمودار روز جزاست تا بدين اندک آن بسيار فهم کنند، هم‌چون که از انبار گندم مشتي گندم بنمايند.
مصطفي (صلوات‌الله عليه) به آن عظمت و بزرگي که داشت، شبي دست او درد کرد، وحي آمد که از تأثير درد دست عباس است که او را اسير گرفته بود و با جمع اسيران دست او بسته بود و اگر چه آن بستن او به امر حق بود، هم جزا رسيد تا بداني که اين قبض‌ها و تيرگي‌ها و ناخوشي‌ها که بر تو مي‌آيد از تأثير آزاري و معصيتي است که کرده‌‌اي، اگر چه به تفصيل تو را ياد نيست (که چه و چه کرده‌‌اي اما از جزا بدان که کارهاي بد بسيار کرده‌اي و تو را معلوم نيست) که آن به دست يا از غفلت يا از جهل يا از هم‌نشين بي‌ديني که گناه‌ها را بر تو آسان کرده است که آن را گناه نمي‌داني. در جزا مي‌نگر که چه قدر گشاد داري و چه قدر قبض داري قطعاً قبض جزاي معصيت است و بسط جزاي طاعت است. آخر مصطفي صلي‌الله عليه و سلم براي آنک انگشتري در انگشت خود بگردانيد، عتاب آمد که تو را براي تعطيل و بازي نيافريديم، که اَفَحَسِبتُم اِنَّما خَلَقناکُم عَبَثا(سوره نور آیه 115) ازين جا قياس کن که روز تو در معصيت مي‌گذرد يا در طاعت .
(فيه ما فيه جلال‌الدين محمد بلخي