دلتنگي
دلم تنگ است نمی دانم ز تنهایی پناه آرم کدامین سوی پریشان حالم و بی تاب می گریم و قلبم بی امان محتاج مهر توست نمی دانی چه غمگین رهسپار لحظه های بی قرارم من به دنبال تو همچون کودکی هستم و معصومانه می جویم پناه شانه هایت را که شاید اندکی آرام گیرد دل دلم تنگ است وتنهایم و تنهایی به لب آورده جانم را بیا تا با تو گویم از هیاهوی غریب دل که بی پروا تلنگر می زند بر من و می گوید به من نزدیک نزدیکی به دنبال تو می گردم به سویت پیش می آیم چه شیرین است پر از احساس یک خوشبختی نابم پر از امید سبز خواب دیدارم و می خواهم که نامت را به لوح سینه بنگارم و نجوایی کنم در دل و گویم تا ابد من دوستت دارم
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی ۱۳۸۷ ساعت 8:11 توسط کیان عبداللهی منش
|