شخصى به عارفى برخورد که با خودسخن میگه و حال آنكه كسى با او نيست جز مشتى زر و شيشه و شمعى در برابرش نهاده و یکدسته نی که در کنارش میسوزه . پس مرد داخل حجره شد و پرسيد : حضرت آقا با كه تكلم مى كنند؟ فرمود: با اين اشياء كه مى بينى . عرض كرد: اينها كه جمادند و قابل مخاطبه نيستند.فرمود: تو غافلى زيرا كه همه اشياء ناطقند و گويا ، اما به زبان بى زبانى . پس فرمود: از زر پرسيدم كه اين عزت رو از كجا يافتى ؟ جواب گفت : من چون در معدن بودم ، جميع حيوانات مرا لگد مى كردند و ذليل بودم و چون ذلت را اختيار كردم ، خداوند مرا عزيز كرد به طورى كه در نزد همه طبقات عزيزم . پس از شيشه پرسيدم : چرا هر جا شربت مرغوبى و روغن محبوبى و جوهر لطيفى است در تو مى ريزند و تو را عزت نموده ، در جاى بلند مى گذارند؟ در جواب گفت : چون ظاهر و باطن من يكیست و طينت من صاف و غل و غش ندارد و با مردم راست مى گويم ؛ يعنى آنچه در دل من است به آنها مى نمايانم . پس از شمع پرسيدم كه : چرا تو مى سوزى ؟ جواب داد: من از موم و از زنبور به عمل آمده ام و آنچه مى خورد زنبور از گل و گياه ، آنچه حرام است موم مى شود و هر چه حلال و پاكيزه است عسل مى شود. چون من از حرام به عمل آمدم ، ناچار بايد بسوزم . پس از فتيله سوال كردم :تو كه از جنس موم نيستى پس چرا بايد بسوزى؟ در جواب گفت : من بجهت مصاحبت با ناجنس مى سوزم كه يك دم با او رفاقت كردم ، حقير و ذليل گرديدم . و از نى سوال كردم تو چرا مى سوزى ؟ گفت : بجهت ادعاى دروغى كه از من مى بينند ، مى گويند: اى كذاب تو مى گويى : من نيم . پس اين شاخ و برگ چيست از تو كه جلب نظر مى كند؟ كسى كه اظهار هستى مى كند دعوى نيستى او دروغ است.