دشمن دشمنان عقل

از كلمات علی ( ع ) است : « اصدقاؤك ثلاثة ، و اعداوك ثلاثة » يعنی‏ تو سه نوع دوست و سه نوع دشمن داری . « فاصدقاؤك : صديقك و صديق‏ صديقك و عدو عدوك » يعنی دوستان تو يكی آنكس است كه مستقيما دوست‏ خود تو است ، دومی دوست دوست تو است ، سومی دشمن دشمن تو است ، « و اعداؤك : عدوك و عدو صديقك و صديق عدوك » (1) دشمنان تو عبارت‏ است از آنكه مستقيما با خود تو دشمن است ، و آنكس كه دشمن دوست تو است ، و آنكس كه دوست دشمن تو است

پاورقی : 1 - نهج البلاغه ، حكمت . 295

مقصودم از نقل اين كلام اين بود كه يكی از انواع دوستان ، دشمن دشمن‏ است . علت اينكه دشمن دشمن به منزله دوست خوانده شده اين است كه دشمن‏ را ضعيف می‏كند و دست وی را می‏بندد و از اين راه به انسان كمك می‏كند
اين خود يك حساب و قاعده‏ای است كه دشمن دشمن مانند دوست ، است آدمی‏ را تقويت می‏كند
اين قاعده كه در افراد جاری است ، در حالات و قوای معنوی انسان هم‏ جاری است . قوای معنوی انسان در يكديگر تأثير می‏كنند ، و احيانا تأثير مخالف می‏نمايند و اثر يكديگر را خنثی می‏كنند . اين مطلب جای انكار نيست . در قديم و جديد به تضادی كه كم و بيش بين قوای مختلفه وجود انسان هست توجه شده ، و اين خود داستان مفصلی دارد

راز تأثير تقوا در روشن‏بينی

يكی از حالات و قوائی كه در عقل انسان يعنی در عقل عملی انسان يعنی در طرز تفكر عملی انسان كه مفهوم خوب و بد و خير و شر و درست و نادرست و لازم و غير لازم و وظيفه و تكليف و اينكه الان چه می‏بايست بكنم و چه‏ نمی‏بايست بكنم و اينگونه معانی و مفاهيم را بسازد تأثير دارد ، طغيان‏ هوا و هوسها و مطامع و احساسات لجاج‏آميز و تعصب‏آميز و امثال اينها است‏ ، زيرا منطقه و حوزه عقلی عملی انسان به دليل اينكه مربوط به عمل انسان‏ است همان حوزه و منطقه احساسات و تمايلات و شهوات است . اين امور اگر از حد اعتدال خارج شوند و انسان محكوم اينها باشد نه حاكم بر اينها ، در برابر فرمان عقل فرمان می‏دهند ، در برابر ندای عقل و وجدان فرياد و غوغا می‏كنند ، برای ندای عقل حكم پارازيت را پيدا می‏كنند ، ديگر آدمی ندای عقل خويش را نمی‏شنود ، در برابر چراغ عقل گرد و غبار و دود و مه ايجاد می‏كنند ، ديگر چراغ عقل‏ نمی‏تواند پرتو افكنی كند . فی‏المثل ما كه در اين فضا الان نشسته‏ايم و می‏گوئيم و می‏شنويم و می‏بينيم ، به حكم اينست كه يك نفر سخن می‏گويد و ديگران سكوت كرده‏اند ، چراغها نور می‏دهند و فضا هم صاف و شفاف است
ولی اگر در همين فضا با اين يك نفر سايرين هم هركس برای خودش حرفی‏ بزند و با صدای بلند آوازی بخواند بديهی است كه حتی خود گوينده هم ندای‏ خود را نخواهد شنيد . و اگر اين فضا پر از دود و غبار باشد كسی كسی را نخواهد ديد . اينست كه گفته‏اند :
حقيقت سرائی است آراسته
هوا و هوس گرد برخاسته
نبينی كه هر جا كه برخاست گرد
نبيند نظر گرچه بيناست مرد
و يا گفته‏اند :
جمال يار ندارد نقاب و پرده ولی
غبار ره بنشان تا نظر توانی كرد
و يا گفته‏اند :
چون غرض آمد هنر پوشيده شد
صد حجاب از دل به سوی ديده شد
برای مثال جوان محصلی را در نظر می‏گيريم . اين جوان از مدرسه برگشته‏ فكر می‏كند لازم است درسهايش را حاضر كند ، برای اين كار چندين ساعت‏ بنشيند و بخواند و بنويسد و فكر كند ، زيرا بديهی است نتيجه لاقيدی و تنبلی مردود شدن و جاهل ماندن و عقب ماندن و هزارها بدبختی است . اين‏ ندای عقل او است . در مقابل اين ندا ممكن است فريادی از شهوت و ميل به‏ گردش و چشم چرانی و عياشی در وجود او باشد كه او را آرام نگذارد . بديهی است كه اگر اين فريادها زياد باشد ، جوان ندای عقل خود را نشنيده و چراغ فطرت را نديده می‏گيرد و با خود می‏گويد فعلا برويم خوش باشيم تا ببينيم بعدها چه می‏شود . پس اينگونه‏ هواها و هوسها اگر در وجود انسان باشند ، تأثير عقل را ضعيف می‏كنند ، اثر عقل را خنثی می‏كنند ، و به تعبير ديگر اين هوا و هوسها با عقل آدمی‏ دشمنی می‏ورزند . در حديث است كه امام صادق ( ع ) فرمود : « الهوی عدو العقل » . ( 1 ) هوا و هوس دشمن عقل است . علی ( ع ) درباره عجب و خودپسندی فرمود : « عجب المرء بنفسه احد حساد عقله » ( 2 ) خودپسندی‏ انسان يكی از اموری است كه با عقل وی حسادت و دشمنی می‏ورزد . درباره‏ طمع فرمود : « أكثر مصارع العقول تحت بروق المطامع » ( 3 ) بيشتر زمين‏ خوردنهای عقل آنجا است كه برق طمع ، جستن می‏كند
بدوزد شره ديده هوشمند
در آرد طمع مرغ و ماهی به بند
رسول اكرم ( ص ) می‏فرمايد : « اعدی عدوك نفسك التی بين جنبيك » (4) يعنی بالاترين دشمنان تو همان نفس اماره و احساسات سركش تو است كه از همه به تو نزديكتر است و در ميان دو پهلويت قرار گرفته است
علت اينكه اين دشمن بالاترين دشمنان است واضح است ، زيرا دشمن عقل‏ است كه بهترين دوست انسان است . هم رسول اكرم ( ص ) فرمود : « صديق‏ كل امرء عقله » ( 5 ) يعنی دوست واقعی هركس عقل او است

پاورقی : 1 - مصباح الشريعة ، باب 38 ، ص . 223 2 و 3 - نهج‏البلاغه ، حكمت 212 و . 219 4 - بحارالانوار ، ج 70 ، ص . 64 5 - بحارالانوار ، ج 1 ، ص 87 ، از حضرت رضا عليه السلام

از هر دشمنی با نيروی عقل می‏توان دفاع كرد . اگر دشمنی پيدا شود كه‏ بتواند عقل را بدزدد پس او از همه خطرناكتر است . صائب تبريزی شعری‏ دارد كه مثل اينست كه ترجمه همان حديث نبوی است ، می‏گويد : بستر راحت چه اندازيم بهر خواب خوش ما كه چون دل دشمنی داريم در پهلوی خويش پس توجه به اين مطلب لازم است كه حالات و قوای معنوی انسان به حكم‏ تضاد و تزاحمی كه ميان بعضی با بعضی ديگر است در يكديگر تأثير مخالف‏ می‏كنند و تقريبا اثر يكديگر را خنثی می‏كنند ، و به عبارت ديگر با يكديگر دشمنی و حسادت می‏ورزند . از آنجمله است دشمنی هوا و هوس با عقل
از همين جا معنای تأثير تقوا در تقويت عقل و ازدياد بصيرت و روشن‏بينی‏ دست عقل را باز می‏كند و به وی آزادی می‏دهد : عتق من كل ملكة
حكما اينگونه عاملها را كه به طور غير مستقيم تأثير دارند فاعل بالعرض‏ می‏نامند . می‏گويند فاعل يا بالذات است و يا بالعرض . فاعل بالذات‏ آنست كه اثر ، مستقيما از خود او توليد شده ، و فاعل بالعرض آنست كه‏ اثر ، مولود علت ديگری است و كار اين علت كار ديگری است مثل اينكه‏ مانع را برطرف كرده است ، و همينكه مانع برطرف شد آن علت ديگر اثر خود را توليد می‏كند ، ولی بشر همين را كافی می‏داند كه آن اثر را به اين‏ علت زايل كننده مانع هم نسبت بدهد
اگر انسان در هر چيزی شك كند در اين مطلب نمی‏تواند شك كند كه خشم و شهوت و طمع و حسد و لجاج و تعصب و خودپسندی و نظائر اين امور آدمی را در زندگی كور و كر می‏كند . آدمی پيش هوس كور و كر است . آيا می‏توان در اين مطلب شك كرد كه يكی از حالات عادی و معمولی بشر اينست كه عيب را در خود نمی‏بيند و در ديگران می‏بيند و حال آنكه خودش بيشتر به آن عيب‏ مبتلا است ؟ آيا علت اين نابينائی نسبت به عيب خود جز عجب و خودپسندی‏ و مغروری چيز ديگری هست ؟ آيا ترديدی هست كه مردمان متقی كه مجاهده‏ اخلاقی دارند و بر عجب و طمع و ساير رذائل نفسانی فائق آمده‏اند بهتر و روشنتر عيب خود و درد خود را درك می‏كنند ؟ و آيا برای انسان علم و حكمتی مفيدتر از اينكه خود را و عيب خود را و راه اصلاح خود را بشناسد وجود دارد ؟ اگر توفيقی پيدا كنيم كه با نيروی تقوا نفس اماره را رام و مطيع‏ نمائيم آنوقت خواهيم ديد چه خوب راه سعادت را درك می‏كنيم و چه خوب‏ می‏فهميم و چه روشن می‏بينيم و چه خوب عقل ما به ما الهام می‏كند
آنوقت می‏فهميم كه اين مسائل چندان هم پيچيده و محتاج به استدلال نبوده ، خيلی واضح و روشن بوده ، فقط غوغاها و پارازيتها نمی‏گذاشته‏اند كه ما تعليم عقل خود را بشنويم

آيا هوش غير از عقل است ؟

گاهی افرادی ديده می‏شوند كه در مسائل علمی بسيار زيرك و با هوشند و از ديگران خيلی جلواند ، ولی همين اشخاص در مسئله زندگی و راهی كه بايد انتخاب كنند مثل آدمهای گيج و متحيراند ، افرادی كه هوششان در علميات‏ از اينها خيلی عقبتر است مصالح زندگی را بهتر و روشنتر می‏بينند . لهذا اين فكر پيش آمده كه در انسان دو چيز است يكی هوش و يكی عقل ، بعضی با هوشترند و بعضی عاقلتر
ولی حقيقت اينست كه ما دو قوه نداريم يكی به نام عقل و ديگری به نام‏ هوش . افراد باهوشی كه در مسائل عملی گيج و مبهوت و متحيرند علتش همان‏ است كه عرض شد ، در اثر طغيان دشمنان عقل اثر عقلشان خنثی شده ، پارازيتها نمی‏گذارند كه فرمان عقل خود را بشنوند . اينگونه اشخاص‏ پارازيت وجودشان زياد است ، نه اينكه در عقل خود كم و كسری داشته باشند
در اول سخن اشاره كردم كه تقوا و مجاهده اخلاقی و طهارت روح ، در آنچه‏ مربوط به حوزه عقل نظری است هيچگونه تأثيری ندارد . حتی فلسفه الهی نيز وابستگی به اين معانی اخلاقی ندارد . و اشاره كردم كه در عين حال به نحو ديگری تقوا و مجاهده اخلاقی در تحصيل معارف الهی مؤثر است . اين مطلب‏ احتياج به بحث مستقل دارد و چون آنچه فعلا گفتم می‏فرمايد : « قد احيی عقله ، و امات نفسه حتی دق جليله ، و لطف غليظه ، و برق له لامع كثير البرق ، فابان له الطريق ، و سلك به السبيل ، فتدافعته الابواب الی باب السلامه » ( 1 ) عقل خويش را زنده كرده و نفس‏ اماره را ميرانده است تا آنجا كه اثر اين مجاهدت در بدن وی ظاهر شده و استخوان وی را نازك و غلظت وجود وی را تبديل به لطافت كرده . در اين‏ موقع برقی شديد برای وی می‏جهد و راه را به او نشان می‏دهد و او را در راه‏ می‏اندازد و پيوسته از اين در به آن در و از اين مرحله به آن مرحله او را حركت می‏دهد تا می‏رسد به آنجا كه باب سلامت مطلق است

پاورقی : 1 - نهج البلاغه ، خطبه . 218

« يهدی به الله من اتبع رضوانه سبل السلام و يخرجهم من الظلمات الی النور باذنه و يهديهم الی صراط مستقيم »( 1 )

تقوا و تلطيف احساسات

تقوا و طهارت در يك ناحيه ديگر هم تأثير دارد و آن ناحيه عواطف و احساسات است . كه احساسات را رقيق‏تر و لطيف‏تر می‏كند . اينطور نيست‏ كه آدم با تقوا كه خود را از پليديها و كارهای زشت و كثيف ، از ريا و تملق ، از بندگی و كاسه ليسی دور نگهداشته ، ساحت ضمير خود را پاك‏ نگهداشته ، عزت ومناعت و آزادمنشی خود را حفظ كرده ، توجهش به معنا بوده ، نه به ماده ، يك همچو شخصی نوع احساساتش با احساسات يك آدم‏ غرق در فحشاء و پليدی و غرق در ماديات يكی باشد . مسلما احساسات او عالی‏تر و رقيق‏تر و لطيف‏تر است ، تأثرات او در مقابل زيبائيهای معنوی‏ بيشتر است ، دنيا را طور ديگری و با زيبائی ديگری می‏بيند ، آن جمال عقلی‏ كه در عالم وجود است بهتر حس می‏كند
گاهی اين مسئله طرح می‏شود كه چرا ديگر شعرائی مثل سابق پيدا نمی‏شود ؟ چرا ديگر آن لطف و رقت كه مثلا در گفته‏های سعدی و حافظ هست امروز پيدا نمی‏شود ؟ و حال آنكه همه چيز پيش رفته و ترقی كرده ، علم جلو رفته و افكار ترقی نموده ، دنيا از هر جهت پيش رفته

پاورقی : 1 - سوره مائده ، آيه 16 : [ خداوند به سبب آن ، كسانی را كه خشنودی‏ او را می‏جويند به راههای سلامتی هدايت می‏كند ، و به اذن خويش ايشان را از تاريكيها به سوی نور بيرون می‏برد ، و به راه راست هدايت می‏نمايد ]

اگر به شعرای معاصر بر نخورد ، عقيده شخصی من اينست كه علت اين امر يك چيز است و آن اينكه علاوه بر ذوق طبيعی و قدرت خلاقه فكری ، يك رقت‏ و لطافت و حساسيت ديگر در ضمير لازم است . اين رقت و لطافت وقتی پيدا می‏شود كه شخص توجه بيشتری به تقوا و معنويت داشته باشد ، اسير ديو خشم‏ و شهوت نباشد ، آزادگی و وارستگی داشته باشد
اگر عده‏ای اصرار دارند كه شاعران روشن ضمير گذشته را هم مثل خودشان‏ آلوده و پليد معرفی كنند و اين معما را حل نشدنی جلوه دهند مطلب ديگری‏ است . عقيده شخصی من اينست كه آدم پليد و آلوده هر اندازه قدرت هوش و ذكاوتش زياد باشد از درك لطفهای معنوی و روحی عاجز است و نمی‏تواند آنطور معانی لطيف و رقيق كه در سخنان بعضی ديده می‏شود ابداع كند

تقوا و نيروی پيروزی بر شدائد

اما اثر ديگر تقوا كه قرآن كريم می‏فرمايد : « و من يتق الله يجعل له‏ مخرجا »هر كس كه تقوای خدا داشته باشد خداوند برای او راه بيرون شدن از سختيها و شدائد را قرار می‏دهد ، ايضا می‏فرمايد : « و من يتق الله يجعل له‏ من امره يسرا »هركس كه تقوای الهی داشته باشد خداوند يك نوع سهولت و آسانی در كار او قرار می‏دهد ، اميرالمؤمنين سلام الله عليه می‏فرمايد : « فمن اخذ بالتقوی عزبت عنه الشدائد بعد دنوها ، و احلولت له الامور بعد مرارتها ، و انفرجت عنه الامواج بعد تراكمها ، و أسهلت له الصعاب بعد » « انصابها » يعنی هركس كه چنگ به دامن تقوا بزند سختيها و شدائد بعد از آنكه به او نزديك شده‏اند از او دور می‏شوند و كارها كه بر ذائقه او تلخ‏ آمده‏اند برايش شيرين می‏شوند ، موجها كه روی هم جمع شده‏اند و می‏خواهند او را به كام بكشند از او كنار می‏روند ، امور پر مشقت بر او آسان می‏گردد
در اينجا نيز سؤالی طرح می‏شود كه چه رابطه‏ای ميان تقوا كه يك خصيصه روحی‏ و اخلاقی است ، با پيروزی بر مشكلات و شدائد وجود دارد

دو نوع مضيقه و تنگنا

در اينجا مقدمه بايد عرض كنم كه مضيقه‏ها و تنگناهائی كه برای انسان‏ پيش می‏آيد و سختيهائی كه انسان در آن سختيها واقع می‏شود دو نوع است : يك نوع مضيقه‏هائی است كه اختيار و اراده انسان هيچگونه دخالتی در آنها ندارد ، مثل اينكه سوار هواپيما می‏شود و هواپيما خراب می‏گردد ، و يا آنكه سوار كشتی است و دريا طوفانی می‏شود ، خطر غرق شدن وجود دارد ، و امثال اين شدتها و گرفتاريهائی كه برای هر كسی ممكن است پيش بيايد بدون‏ آنكه قابل پيش‏بينی باشد و اراده و اختيار انسان در آن دخالت داشته باشد
و نوع ديگر از ابتلاها و مضايق و گرفتاريها آنها است كه اراده و اختيار انسان در اينكه وارد آن گرفتاريها بشود و يا نشود و اگر وارد شد چگونه خارج شود دخالت دارد ، و به تعبير ديگر گرفتاريهای اخلاقی و اجتماعی

پاورقی : 1 - نهج‏البلاغه ، خطبه . 196

پس در اينجا دو مسئله پيش می‏آيد : يكی تأثير تقوا در نجات انسان از گرفتاريهای نوع اول و ديگر تأثير تقوا در نجات از گرفتاريهای نوع دوم
اما در قسمت اول من الان نمی‏توانم اظهار نظر كنم كه بيان قرآن شامل‏ نجات از اين نوع گرفتاريها هم هست يا نيست . البته هيچ مانعی نيست كه‏ يك همچو ناموسی در جهان باشد و يك نوع ضمانت الهی بوده باشد ، نظير استجابت دعا ، ولی جمله‏ای هست در نهج‏البلاغه كه می‏توان آن را به منزله‏ تفسير اين مطلب تلقی كرد كه منظور ، نجات از گرفتاريهای نوع دوم است
در خطبه 181 می‏فرمايد : « و اعلموا انه من يتق الله يجعل له مخرجا من‏ الفتن ، و نورا من الظلم » . بدانيد كه هر كه تقوای الهی داشته باشد خداوند برای او راه بيرون شدن از فتنه‏ها ، و نوری به جای تاريكی قرار می‏دهد . فتنه‏ها همان ابتلائات سوء و گرفتاريهای اخلاقی و اجتماعی است
گرفتاريهای نوع اول نادرالوجود است . عمده گرفتاريها و شدائد و مضايقی‏ كه برای انسان پيش می‏آيد و زندگی را تلخ و شقاوت آلود می‏كند و هرگونه‏ سعادت دنيوی و اخروی را از انسان سلب می‏كند همين فتنه‏ها و ابتلائات سوء و گرفتاريهای اخلاقی و اجتماعی است
با توجه به اينكه منشأ بيشتر گرفتاريهای هر كسی خود او است و هر كسی‏ خودش بالاترين دشمنان خودش است - « اعدی عدوك نفسك التی بين جنبيك » هر كسی خودش سرنوشت خود را تعيين می‏كند ، غالب رفتارهای هر كسی با خودش خصمانه است
دشمن به دشمن آن نپسندد كه بی‏خرد
با نفس خود كند به مراد هوای خويش
اغلب گرفتاريهائی كه برای ما پيش می‏آيد از خارج نيامده ، خودمان برای‏ خودمان درست كرده‏ايم . من در زندگی خودم و همچنين در زندگی اشخاصی كه‏ تحت مطالعه من بوده‏اند تجربه كرده‏ام ديده‏ام همينطور است . با توجه به‏ اينها خوب واضح می‏شود كه سلاح تقوا چه اندازه مؤثر است در اينكه انسان‏ را از فتنه‏ها دور نگه می‏دارد ، به فرض اينكه در فتنه واقع شد تقوا او را نجات می‏دهد . قرآن كريم در سوره اعراف آيه 201 می‏فرمايد : « ان الذين‏ اتقوا اذا مسهم طائف من الشيطان تذكروا فاذا هم مبصرون »مردمان با تقوا اگر هم احيانا خيالی از شيطان بر آنها بگذرد و جان آنها را لمس كند و روح آنها را تاريك نمايد تذكر پيدا كرده و به ياد خدا می‏افتند و بصيرت‏ خود را باز می‏يابند
به همين دليل كه تقوا اثر اول يعنی روشن‏بينی و ازدياد بصيرت را به‏ دنبال خود دارد ، اثر دوم يعنی نجات از مهالك و مضايق را دارد
گرفتاريها و شدائد در تاريكی پيدا می‏شود ، تاريكی غبار معاصی و گناهان و هواها و هوسها . وقتی كه نور تقوا پيدا شد راه از چاه تميز داده می‏شود و انسان كمتر گرفتار می‏شود و اگر گرفتار شد در روشنی تقوا بهتر روزنه بيرون‏ رفتن را پيدا می‏كند
گذشته از همه اينها تقوا و خود نگهداری سبب می‏شود كه انسان نيروهای‏ ذخيره وجود خود را در راههای لغو و لهو و حرام هدر ندهد ، هميشه نيروی‏ ذخيره داشته باشد . بديهی است كه آدم نيرومند و با اراده و با شخصيت‏ بهتر تصميم می‏گيرد و بهتر می‏تواند خود را نجات بدهد . همان طوری كه نور و روشنائی داشتن ، راهی و وسيله‏ای است برای نجات و رهائی ، قوت و نيرو داشتن نيز به نوبه خود راه و وسيله‏ای است كه خداوند متعال‏ قرار داده است
در اواخر سوره مباركه يوسف آيه‏ای است كه به منزله نتيجه‏گيری از آن‏ داستان عجيب و پرهيجان است . داستان حضرت يوسف را كم و بيش همه‏ شنيده‏ايد . آنجا كه داستان نزديك است به آخر برسد يعنی بعد از آنكه‏ يوسف ، عزيز مصر می‏گردد و برادران يوسف در اثر قحطی برای تهيه غله از كنعان به مصر می‏آيند و آنها يوسف را نمی‏شناسند ولی يوسف آنها را می‏شناسد و يوسف به بهانه‏ای " بنيامين " را كه از طرف مادر هم با يوسف برادر بود پيش خود نگه می‏دارد . در اين وقت برای بار دوم برادران‏ می‏آيند و با گردن كج و التماس از يوسف گندم می‏خواهند و حالت عجز و التماس خاصی به خود می‏گيرند ، و چقدر خوب قرآن كريم منظره تذلل و زاری‏ و كوچكی آنها را در اين آيه مجسم كرده است ! گفتند : « يا ايها العزيز مسنا و اهلنا الضر و جئنا ببضاعة مزجاه فاوف لنا الكيل و تصدق علينا ان‏ الله يجزی المتصدقين »ای عزيز و ای مهتر ! ما و خانواده‏مان بدبخت‏ شده‏ايم و وجه ناقابلی برای خريد گندم با خود آورده‏ايم . كيل تمام به ما بده و بر ما مسكينان تصدق كن . خداوند به تصدق كنندگان پاداش می‏دهد
يوسف تا اين وقت خودش را معرفی نكرده بود . در اين وقت خواست‏ خودش را به آنها بشناساند : « قال هل علمتم ما فعلتم بيوسف و اخيه اذ انتم جاهلون »گفت : يادتان هست كه از روی جهالت و نادانی با يوسف و برادرش چه كرديد ؟ همينكه اين جمله را گفت كه آيا يادتان هست با يوسف و برادرش چه كرديد آنها يكه خوردند « قالواء انك لانت يوسف گفتند آيا تو يوسف هستی ؟ « قال انا يوسف و هذا اخی قد من الله علينا گفت بلی من يوسفم و اين هم برادر من است . خداوند عنايت و لطف خاص‏ خود را شامل حال ما گردانيد . « انه من يتق و يصبر فان الله لا يضيع اجر المحسنين »( 1 ) هر كس كه تقوا و صبر داشته باشد ، خود نگهداری و مقاومت داشته باشد ، خداوند پاداش نيكوكاران را ضايع نمی‏كند . اينكه‏ می‏بينيد ، نتيجه تقوا است ، نتيجه پاكی و خودنگهداری است . غلام شدم و زير دست اين و آن افتادم اما تقوا را حفظ كردم ، كارم به جائی رسيد كه‏ متشخص‏ترين زنان مصر و يكی از زيباترين زنان مصر از من جوان بی‏اسم و رسم‏ تقاضای كام گرفتن كرد ولی من خودم را در پناه تقوا نگه داشتم و گفتم‏ « رب السجن أحب الی مما يدعوننی اليه »(2) من زندان را بر اين لذتهای‏ مقرون به آلودگی ترجيح می‏دهم . تقوای آنروز ، مرا امروز عزيز مصر كرد
تقوا و صبر و پاكی و نزاهت در اين جهان گم نمی‏شود ، آدمی را از حضيض‏ ذلت به اوج عزت می‏رساند . « انه من يتق و يصبر فان الله لا يضيع اجر المحسنين ». مثل اينست كه قرآن كريم نتيجه داستان يوسف را در اين يك‏ جمله خلاصه كرده است كه عاقبت از آن تقوا است . تقوا آدمی را از مهالك‏ و شدائد بسياری نجات می‏دهد و به اوج عزت می‏رساند « و من يتق الله يجعل‏ له مخرجا »برای مردمان متقی كه در همه حال خود را حفظ می‏كنند بن‏بست و شكست وجود ندارد

پاورقی : 1 - سوره يوسف ، آيات 88 تا . 90 2 - سوره يوسف ، آيه . 33

وقتی كه انسان كلمات و خطابات اباعبدالله ( ع ) را به خاندان محترمش‏ می‏بيند كه با چه ايمان و اطمينانی به آنها اطمينان می‏دهد غرق در حيرت‏ می‏شود : يارب ! اين چه روحيه و چه ايمان و چه اطمينان است و اين تضمين‏ را از كجا گرفته بود ؟ ! در كتب نوشته‏اند « ثم ودع ثانيا اهل بيته » برای بار دوم با اهل بيت خود وداع كرد ، به آنها گفت : « استعدوا للبلاء و اعلموا ان الله حافظكم و حاميكم » مهيا و آماده تحمل سختيها باشيد و بدانيد خداوند شما را حفظ و حمايت می‏كند « و سينجيكم من شر الاعداء و يجعل عاقبة امركم الی خير » شما را نجات خواهد داد و سرانجام كار شما را نيك خواهد كرد « و يعذب اعاديكم بانواع البلاء ، و يعوضكم الله عن هذه‏ البلية بانواع النعم و الكرامة » دشمنان شما را به اقسام عذابها گرفتار خواهد كرد و به شما به عوض اين شدائد و بلايا انواعی از نعمتها و كرامتها خواهد داد « فلا تشكوا و لا تقولوا بالسنتكم ما ينقص من قدركم » (1) مبادا شكايت كنيد و مبادا جمله‏ای برزبان بياوريد كه از قدر و قيمت شما بكاهد
اطمينانی كه حسين ( ع ) به پيروزی نهائی داشت و به خاندانش تلقين‏ می‏كرد ، از همان آيه قرآن سرچشمه می‏گيرد كه می‏فرمايد : « و من يتق الله‏ يجعل له مخرجا ». اين تضمين را از قرآن گرفته بود . از نوع اطمينان و ايمانی است كه يوسف صديق داشت كه هنگامی كه به نتيجه تقوای خود رسيد با خوشحالی و رضايت می‏گفت : « انه من يتق و يصبر فان الله لا يضيع اجر المحسنين »ولی امام حسين ( ع ) قبل از آنكه داستان به آخر برسد و به‏ نتيجه برسد نتيجه را می‏ديد

پاورقی : 1 - نفس المهموم ، ص 355 و . 445

كلمات شمرده حسين مثل تير بر قلب خاندانش نشست . سختيها و اسارتها را تحمل كردند ولی در پناه صبر و تقوا ، عاقبت كارشان همانطور شد كه‏ حسين ( ع ) به آنها وعده داده بود و خداوند در قرآن تضمين كرده بود . بعد از چندی می‏بينيم كه زينب سلام الله عليها همان جمله‏های حسين را به الفاظ ديگر با يك دنيا اطمينان بازگو می‏كند . خطاب به يزيد بن معاويه كرده‏ می‏گويد : « فكد كيدك ، و اسع سعيك ، و ناصب جهدك . فو الله لا تمحوا ذكرنا ، و لا تميت وحينا ، و لا تدرك امدنا ، و لا ترحض عنك عارها » (1) هر حيله‏ای كه می‏خواهی بكار ببر و هر چه دلت می‏خواهد كوشش كن ، اما به‏ خدا قسم كه نخواهی توانست نام ما و محبوبيت و احترام ما را از بين ببری‏ ، نمی‏توانی وحی زنده خدا را كه در خاندان ما پيدا شده بميرانی . برای تو جز عار و ننگ و رسوائی در اين جهان چيزی باقی نمی‏ماند