يادي از استاد و مديري مدبر
| خيال نقش تو در کارگاه ديده کشيدم | به صورت تو نگاری نديدم و نشنيدم | |
| اگر چه در طلبت همعنان باد شمالم | به گرد سرو خرامان قامتت نرسيدم | |
| اميد در شب زلفت به روز عمر نبستم | طمع به دور دهانت ز کام دل ببريدم | |
| به شوق چشمه نوشت چه قطرهها که فشاندم | ز لعل باده فروشت چه عشوهها که خريدم | |
| ز غمزه بر دل ريشم چه تير ها که گشادی | ز غصه بر سر کويت چه بارها که کشيدم | |
| ز کوی يار بيار ای نسيم صبح غباری | که بوی خون دل ريش از آن تراب شنيدم | |
| گناه چشم سياه تو بود و گردن دلخواه | که من چو آهوی وحشی ز آدمی برميدم | |
| چو غنچه بر سرم از کوی او گذشت نسيمی | که پرده بر دل خونين به بوی او بدريدم | |
| به خاک پای تو سوگند و نور ديده حافظ | که بی رخ تو فروغ از چراغ ديده نديدم |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 1:33 توسط کیان عبداللهی منش
|