اومدم از شما بنويسم. از شمايي كه دوستتون داشتم و فكر مي كردم دوستم داريد. از شمايي كه هزار تا عشق و فداكاري توي آستينم براي روزي كه براتون خرج بشه جمع شده بود؛ فداكاري هايي كه مجالي براي عرضه  شدن پيدا نكردند.

شما مِهرِ من رو به خودم پس داديد. مِهرِ من ارزش شما رو نداشت، خيلي كوچيك شده بود. شما مثل پرنده هاي كوچيكي بوديد كه وقتي بزرگ مي شن ديگه نيازي به مادر و لونه ي كوچيكش ندارند، من حتي مادر شما هم نبودم، چه توقع بي جايي... شما پرواز كرديد...

اي كاش من هم پرنده بودم، اگه پرنده بودم از اين همه دوريِ ناخواسته دلگير نمي شدم. اگه پرنده بودم از اين كه ديگه دوستم نداريد غمگين نمي شدم... اي كاش پرنده بودم تا از حقارتي كه به رخم كشيديد قلبم نمي شكست... اي كاش تحقيرم نمي كرديد...

اي كاش پرنده بودم تا از رفتنتون دلخور نشم... و حالا سعي مي كنم مثل پرنده ي مادر به رفتن شما راضي بشم ولي قول ميدم كه مثل يك انسان تا آخرين لحظات نسبت به شما مهربان باشم و اگر برگشتيد دوستتون داشته باشم و اگر برنگشتيد، كه يقين مي دونم برنمي گرديد، ديگه به شما فكر نكنم...

...

من ياد شما را مانند شما رها خواهم كرد.